تبليغاتX
خورشید زندگیتان درخشان
ياد خدا

در لحظه شادی:پروردگار را ستایش کن. حمد و سپاس مخوص اوست و هیچ کس و هیچ چیز در مرتبه او شایسته ثنا نیست .

در لحظه سختی :فقط از خداوند کمک بخواه .او بهترین فریادرس است و همیشه با تو در کنار توست .

در لحظه حیرانی و گمراهی:فقط خدا را خدا جستجو کن .او هدایت گر به سوی نعمت هاست.راه درست را از او بخواه چرا که تنها او از پیدا و نهان با خبر است.

در لحظه آرامش:معبود را مناجات کن .او تنها اجابت کننده دعاهاست. برای همه دعا کن به خصوص برای کسانی که در حقشان بدی کرده ای و همین طور برای کسانی که با تو مشکل دارند ودر آخر برای خواسته های خودت دعا کن .او گوش می دهد .

در لحظه ناامیدی :امیدت به خدا باشد .او امید ناامیدان است و همیشه به یاد داشته باش که از" این بگذرد".

در لحظه تنهای :پروردگار را صدا بزن .او هیچ وقت بنده اش را تنها نمی گذارد.همین الان می توانی حضورش را در کنارت حس کنی.فقط کافی است صدایش بزنی. او تنها یار تنهایی هاست.

در لحظه نیاز:حاجت خود را از درگاه خالق هستی طلب کن زیرا "نتیجه طلب از خلق اگر روا شود منت و اگر نه ذلت " در حالی که طلب از او بر آورده شود نعمت ". و اگرنه حکمت "و به خاطر داشته باش که او بی نیاز مطلق است.

در لحظه دردناک :به خداوند اعتماد کن.او بهترین معتمد است و هرگز پشت تو را خالی نمی کند. برای هر دردی درمانی اندیشیده است.

در لحظه دلشکستگی :دلت را به خداوند بده.او بهترین مونس است.همیشه برای تو وقت دارد وهیچ گاه دل تو را نمی شکند.

در لحظه عاشق شدن :خالق عشق را در نظر داشته باش.باید از عشق زمینی به عشق آسمانی رسید.

در لحظه نگرانی و دلواپسی:از ذکرش غافل نشو چون "یاد خدا آرام بخش دلهاست. "همه چیز درحیطه قدرت و کنترل اوست.پس توکلت فقط به خدا باشد.کارها را به او بسپار تا زمان انتظاربه آخر برسد.

در لحظه پیروزی :از معبود تواضع و فروتنی طلب کن.از غرور بپرهیز که بزرگترین اشتباه است که خدا از غرور خیلی بدش می آید .

در لحظه شکست:مطئمن باش خداوند دست تو را گرفته است و نمی گذارد زمین بخوری مگر انکه که خودت دست او را رها کنی. هر شکستی باید مقدمه ای برای پیروزی باشد.

در لحظه ضعف و ناتوانی :از قادر مطلق توانایی بخواه.هیچ چیز برای او غیر ممکن نیست. همه چیز برای خداوند بزرگ ممکن هست ممکن.

در لحظه کار:به خداوند تکیه کن.او محکم ترین تکیه گاه و پشتیبان است.و هر کاری را به نام او شروع کن .بکوش و پشتکارداشته باش .سپس همه چیز را به خداوند واگذار کن.کسی که خود حرکت می کند.خداوند به او برکت می دهد.

در لحظه تاریکی:با نور کلامش دلت را روشن کن و آن را مایه برکت و روشنایی زندگی خود قرار بده.

در لحظه پریشانی :به خداوند پناه ببر که او امن ترین پناهگاه است.و سر پناه بی پناهیان.

در لحظه دلتنگی :با معبود خود راز و نیاز کن.او دانای اسرار و نهان و محرم رازهاست.

همیشه در همه حال پروردگار را با صدای آرام و با احترام بخوان.او قدرت و ظرفیت و انجام هر کاری را دارد.توجه ات را از خود و خلق برداشته و به وی معطوف کن.

خداوند تو را عاشقانه .بدون هیچ قید و شرطی تو را دوست می دارد .و هیچ چیز نمی تواند از شدت این عشق بکاهد.او در لحظه های خواب و بیداری ,اضطراب و آرامش ,کار و تفریح و خلاصه در هر موفقیت و شرایطی مراقب تو و لطفش شامل حالت است.به معبود بیندیش ایمانت را محکم کن و از او آمرزش بخواه.همه چیز درست می شود.انشاءالله

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 12:5  توسط هدا میراب زاده | 
به خاطر بسپاریم


زمانی می رسد که تصور می کنی همه چیز به پایان رسیده است،در حالی که آن زمان،نقطه آغاز است!
لحظاتی خود را رها کن،آنگاه در تنهایی خود را بیاب!
از کسانی مباش که از گناه دیگران ترسناکند و از عاقبت گناه خود غافل!
کاری را که فکر می کنید درست است فراموش نکنید و به محض آنکه احساس کردید کارتان اشتباه است از آن دست بکشید!
بزرگترین درس اشتباهات این است که آنها را فقط یک بار انجام دهیم!
ایمان به قضا و قدر،غم و غصه را بر طرف می کند!
بهترین شیوه انجام کار بزرگ و ظاهرا غیرممکن،تقسیم آن به کارهای کوچک است!
مواظب خودت باش،وقتی خورشید به زمین نگاه می کند،می تواند بگوید:این بیکاره ای است که خوابیده!
کسی که از هیچ کس عیب جوئی نکرده در شمار عذرخواهان در نمی آید!آن را که ادب نباشد خرد نباشد
!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 12:4  توسط هدا میراب زاده | 

روزی  دروغ  به  حقیقت  گفت : میل داری با هم به دریا برویم و شنا کنیم ؟

حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ،

 وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را در آورد ،

دروغ حیله گر لباسهای او را پوشید و رفت .

از آن روز همیشه حقیقت عریان و زشت است ٫

اما دروغ در لباس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود ...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 1:26  توسط هدا میراب زاده | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 1:24  توسط هدا میراب زاده | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 1:23  توسط هدا میراب زاده | 

 

روزی مردی خواب عجیبی دید...

او دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند.

دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین میرسند باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند.

مرد از فرشته ای پرسید : شما چه کار می کنید؟

فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد گفت :

اینجا بخش دریافت نامه است و دعاها و تقاضا های مردم از خداوند را تحویل می گیریم.

مرد کمی جلوتر رفت...

 باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذ هایی را داخل پاکت می گذارند و آنها را توسط پیک هایی به زمین میفرستند.

مرد پرسید : شما ها چکار می کنید؟

یکی از فرشتگان با عجله گفت : اینجا بخش ارسال است.

ما الطاف و رحمت خداوندی را برای بندگان می فرستیم.

مرد کمی جلو تر رفت و دید یک فرشته بیکار نشسته است.

با تعجب پرسید : شما چرا بیکارید ؟!!!

فرشته جواب داد : اینجا بخش تصدیق جواب است

مردمی که دعاهایشان مستجاب شده باید جواب بفرستند ولی عده ی کمی جواب می دهند.

مرد از فرشته پرسید : مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟!!!

فرشته پاسخ داد : بسیار ساده

فقط کافیست بگویند :

خدایا شکرت، شکرت ، شکرت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 1:22  توسط هدا میراب زاده | 

تو ای سرچشمه پاکی و رادی
که فطرت را، زجانت آب دادی

تو نوری ، دیگران شام سیاهند
تو فریادی و دیگر ها ، چو آهند

تو صبح روشنی ، ما کلبه غم
تو شادی ، ما سیاهیهای ماتم

تو از نور خدایی ، ما زخاکیم
تو دریایی و ما تیره مغاکیم

تو جان مطمئنی ، ما پریشیم
تو از خود رسته ، ما در بند خویشیم

مگر تو دیگری ، ما نیز ، دیگر
شگفتا از تو و الله اکبر

چه میگویم "تو و ما" ، این روا نیست
همانا جز قیاسی نابجانیست

خرد خندد بر این ناپخته سنجش
دل افتد زین "تو و مایی" به رنجش

تو مرد هرچه ای ، ما خویش هیچیم
همان بهتر که با مردان نپیچیم

تو "هر چندی" ، تو "هر گاهی ، تو بیشی
به جز حق و نبی ، از جمله پیشی

فلق خون تو را آب وضو کرد
رخت را قبله گاه آرزو کرد

سحر کز شام ، صبح روشن آرد
اشارتها به چشمان تو دارد

اگر کوهی ، بلند استاده کوهی
سرافرازی ، شکوهی ، بی ستوهی

گر اقیانوس ، اقیانوس آرام
نه آغاز تو پیدا و نه انجام

شب تاریخ را مرغ شبی ، شب
به جز حق حق نداری هیچ برلب

سحر آیینه ای پیش نگاهت
سپیده تیره فرشی پیش راهت

تو چون موسیقی نور ووجودی
جهان را بر لب از نامت ، سرودی

تو آهنگ بلند کهکشانی
فرا خود ، گوش کن ، باری زمانی!

اگر گوشی فرا داریم برچنگ
چه جز نام تو می گوید به آهنگ؟

توانایی ز نامت تاب گیر
سخن از آبرویت، آب گیرد

شرف ، بازوت گیرد تا بخیزد
محبت ، آب بر دست تو ریزد

چه گویم ، "مهربانی مادر توست
بزرگی" چون غلام قنبر توست

بهی ، همسایه ی دیوار کویت
نگاه راستی ، درجستجویت

شجاعت بیم دارد از تو ، آری
که در دست تو بیند ذوالفقاری

چو شمشیر تو با جسمی ستیزد
چنان افتد که هرگز برنخیزد

علی را دشمنی جز تیرگی نیست
در این عرصه ، امید چیرگی نیست

علی را دشمنی ، یکسر تباهی است
سیاهی ، در سیاهی ، در سیاهی است

سیه بادا ستم را روی ناپاک
جهان را ، روزگاران را ، به سر خاک

زمین را تفته بادا دل ، که گاهی
در آن ، نآن تفته دل، می کرد آهی

زمان ! خاکت به سربادا شب و روز
تو بودی و علی را دل پر از سوز؟

فلک رقصان ز آهنگ علی شد
علی در هرچه آمد منجلی شد

جهان موسیقی شیدایی اوست
زمان لبریز ، از مولایی اوست

بگو مهر علی ، مهری است خاتم
نگردد نامه ات بی آن فراهم

علی گل ، وین جهان چون شبنم اوست
خدا داند که دریا یک نم اوست

چراغ آفتاب عالم افروز
بود چون شعله ای زان آتش و سوز

دل هر ذره از مهر علی پر
جهان چون یک صدف ، مهر علی در

به مهرش ، مهربانی وام دارد
ز نامش گفته شیرین ، کام دارد

کجا داند کسی ، روح علی چیست؟
که می داند علی چون و علی کیست؟

جهانی پیش رویش ،ذره ای نیست
خدا ، تنها خدا داند علی کیست...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 1:20  توسط هدا میراب زاده | 

روزی مردی ، عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند . او تصمیم گرفت عقرب را

 

 نجات دهد ،اما عقرب انگشت او را نیش زد .

 

مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد  ، اما عقرب بار دیگر او را نیش زد .

 

 رهگذری او را دید و پرسید : برای چه عقربی را که نیش میزند ، نجات می دهی .

 

 مرد پاسخ داد : این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم

.

 چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش میزند ؟!

 

عشق ورزی را متوقف نساز .

 

لطف و مهربانی خود را دریغ نکن .

 

حتی اگر دیگران تو را بیازارند ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 1:17  توسط هدا میراب زاده | 
پدر جان روزت مبارک . زبان قاصر است از قدردانی و وصف تو . همین بس که دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 0:51  توسط هدا میراب زاده | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 0:49  توسط هدا میراب زاده |